ماریان و جاسپر
ماريان و جاسپر: كتاب سه بخشي كه جالب بود و غم انگيز سه بخش كه زندگي سه نوع نويسنده را ارزيابي مي كند نويسنده كه به عشق نوشتن و لذت بدن از نوشتن بدنبال خلق بهترين هاست "ريدرون" نويسنده اي كه بدنبال شهرت و نام بلند آوازه هست"آلفرد يول" و نويسنده اي كه فقط بدنبال پول هست و بس"چاسپر مليون" هميشه عاشق نويسندگي بوده ام اما اين كتاب يك چيزي را به من آموخت يك چيز كه هميشه و در هر زماني بدون تغيير بايد پذيرفته شود در هنر فرقي نمي كند چه هنري پول مهم نيست هنر بايد به ذاته در وجود آدم باشد و بتواند آنرا به وجود بياورد به شرط اينكه اين هنر و ايجاد يك كار هنري شغل نباشد اگر هنرمند از نظر مالي وابسته به استعدادش نباشد بي گمان مي تواند در طي سالها شاهكاري را خلق كند كه منحصر به فرد هست چون خود هنرمند اما اگر پول در هنر دخالت كرد يا آن را به ابتذال مي كشاند يا هنرمند . نوشتن براي نوشتن و خلق كردن معنا مي گيرد نه چيز ديگري. اما در اين داستان پيوندهاي پنهاني هم بين اين سه نويسنده هستند جاسپر دلبسته دختر آلفرد يول "ماريان"هست اما چون در پي كسب پول و ثروت هست اين دلبستگي را در دل خود از بين مي برد اما دالين ريدرون همسر برادر زاده خوش اقبال آلفرديول هست كه سرانجام بخاطر اصرارش براي فرار از نوشتن داستانهاي بازاري و عامه پسند و از تنگ دستي در حالي كه همسرش ثروت هنگفتي از عمويش جان آلفرد به ارث برده از دنيا مي رود و اما آلفرد يول........ اگرچه داستان تا حدودي كسل كننده هست ولي براي كسي كه حوصله خواندن از زندگي هاي فقيرانه زيرشيرواني هاي لندن را داشته باشد دلچسپ هست من كه خودم از آن خوشم آمد.
بازگشت بعد از ماهها سكوت
خواندن و باز خواندن اين روزها بيشتر از هر زماني سرم تو كتابها بود كتابهاي كه گاه مرا تا اوج لذت غير قابل بيان مي برند و انچنان شيفته ام مي كنند كه ناخوداگاه آرزو مي كنم حتي كلمه هاي اين داستانهاي زنده باشم "دزيره" اثر زيباي "آن ماري سلينكو" واقعا از آن كتابهاي بود كه مرا براي روزهاي شيفته كرد و كنت مونت كريستو كه حتي تا نيمه شبها بيدارم نگاه مي داشت كه شايد زودتر تمامش كنم . اين روزها ادبيات فرانسه مرا آنقدر واله و شيدا كرده كه آرزو كنم كاش بتوان و به زبان فرانسه تسلط يابم شايد هم اين كار از همين سال جديد كه پيش رو داريم شروع كردم . اما بعد" آرزوهاي بر باد رفته " بالزاك كه واقعا جالب بود و يعاد در سپيده دم كه به توصيه يكي از دوستان خواندمش و واقعا از آن لذت بردم البته اينها تنها بخشي از سكوت اين مدت من بود اگر نخواستم بنويسم براي اين بود كه هنوز در خلسه لذت بخش اين دنيا گرفتار بودم . اين روزها شوق تازه اي يافته ام براي نوشتن و نوشتن ، نوشتن از بودنهاي كه هر روز احساسشان مي كنم . اما تنها به يك چيز مي اديشم كه نوشته اي را بايد به روي كاغذ بياورم كه بي نقص و ارزشمند باشد . مثل مادري كه مي خواهد كودكي را بدنيا بياورد كه سالم و بي نقص باشد و آينده خوبي داشته باشد . فقط اينطور هست كه مي توانم از نوشته ام لذت ببرم .

شهر شادی
این هفته وسوسه شدم اولین کتابی که دستم اومد بخونم اون کتاب هم شد شهر شادی از لاپیر اسم نویسنده اش رو نشنیده بودم و البته مهم هم نبود بهر حال با عشق و علاقه شروع کردم به خوندن این داستان ۳۰۰ صفحه که همون اولش بدجوری زد تو ذوقم کتاب در مورد یک کشیش لهستانی که به هند می ره برای کمک به مردم اونجا . اما جدا از تصویر فقر و کثافتی که از هند نشان داده شده و نمی دونم درسته یا نه انچه بیشتر منو پشیمان کرد سطر سطر نوشته های کتاب بود که داشت یکجورایی مسیحیت رو تبلیغ می کرد من مخالف دین مسیح یا هیچ دینی نیستم بلکه مشکل من تبلیغ هست بخصوص در مورد مقوله مذهب که واقعا برام غیرقابل قبول هست چرا؟ چه فرقی می کنه ما کی هستیم و چه دینی داریم اصلا چرا بین اون بدبختی که توصیف شده باید یکی خودشو به در و دیوار بزنه تا دینشو به بقیه ادمهای دور و برش که دینهای دیگه ای دارند بقبولونه چرا همه آدمهای خوب این داستان مسیحی های مومن و خارجی هستن و بقیه آدمها در حد کشک نمی دونم چی بگم
تا حالا عاشق شدی مثل من؟
نمی دانم چرا یکدفعه تصمیم گرفتم در این مورد بنویسم شاید یک جور احساس دین باشد یا دلتنگی یا هر چیز دیگر بهر حال تو این سحرگاهی که خواب از چشمهایم پریده به هر بهانه ای که بود یکدفعه به یادش افتادم نه اینکه زمانهای دیگر فراموشش کرده باشم او همیشه با ما هست و از قضا درست جایی که مردد بودم جایی که فکرم کار نمی کرده بصورت باور نکردنی به دادم رسیده بهتر است همه چیز را از اول تعریف کنم.
من یک عمه دارم از آن آدمهای قدیمی جالب که برای هر سوالت جواب قانع کننده ای دارد دوایی هر دردت را هم می داند آدم خیلی جالبی هست مطمین و عاقل ، عاقل به تمام معنا .خیلی هم دوستش دارم خیلی زیاد البته بگذریم از خواهر شوهربازیهاش در حق مادرم که همیشه مادرم نقل می کنند و مصیبت نامه ای هست برای خودش علی رغم همه این حکایتها مامانم هم با عمه ام خوب هست گذشته را نمی دانم آن وقتها اگر حرف و حدیثی هم بوده من بچه تر از آن بودم که بفهم یا درکش کنم.عمه من همسایه ما هست درست دیوار به دیوار ما . عمه جان پسری داشت که ما با او بزرگ شده بودیم اونم فصل مشترک تمام خاطرات کودکی من و خواهر و برادرهایم هست . مسعود برادر بزرگتر ما بود نمی گویم مثل برادر که واقعا برادر بزرگتر ما بود علاقه ما به اون و جایگاهش در خانواده ام پیش بابا و مامان این را بخوبی نشان می دهد . پسر خیلی موفقی بود ۱۲،۱۰ سال پیش که مهندسی آن هم از دانشگاه سراسری یک حسابی داشت از دانشگاه سراسری تبریز فارغ اتحصیل شد می توانست به مراحل بالاترم برسد یعنی مطمینم که آن هوش و ذکاوت را داشت که حتی تا دکتر هم بالاتر برود اما خوب نخواست ادامه بدهد مسعود اهل مطالعه بود وتقریبا به همه ما خط می داد نفوذ عجیبی روی همه ما داشت یادم می یاد هر شب با یک بغل روزنامه ومجله به خانه ما می آمد ما همسایه بودیم گاهی هم اتفاق می افتاد که صبح زود چشمهایمان را که باز می کردیم او را در خانه می دیدیم بابا و مامان خیلی بهش اعتماد داشتن و او هیچ وقت و واقعا تحت هیچ شرایطی از این اعتماد سوءاستفاده نکرد .مسعود برادر بزرگ ما بود . بود و چقدر سخته که بنویسم بود امسال با آمدن آذر ماه سومین سالی هست که ناباورانه مسعود را از دست داده ایم اما از دست دادنی که هیچ وقت من باورش نکردم. مسعود جلوی چشمهایمان مثل یک شمع ذوب شد و ذوب شد شش ماه فقط طول کشید از شروع بیماریش و بعد... هیچ کس باور نکرد مسعود ما مسعودی که گل سر سبد هر جمع بود بگو و بخند مسعودی که عزیز خانمان بود یکدفعه از پا در آمد رماتیسم خونی او را از ما گرفت یکدفعه و قبل از اینکه باورش کنیم.
مسعود همیشه راهنمایی ما بود همیشه خدا ،این اختیار را داشت که حتی بدون درخواست ما کمکمان کند یا راهنمایمان کند و خوب ما هم بهش اعتماد داشتیم و قبولش داشتیم هر چیزی می گفت می پذیرفتیم مسعود به من خواندن و نوشتن به زبان مادریم (ترکی) را یاد داد تو شعر گفتن و داستان نوشتن تنها مشوقم در خانواده بود چون بابام از این کا رها اصلا خوشش نمی آمد و در واقعه این چیزها را وقت تلف کردن می دانست اما مسعود کمکم می کرد همیشه بعد از مرگش بارها جاهایی که مردد بودم یا ناامید به خوابم آمده بود و آنقدر روشن و صریح کمکم کرده بود که انگار حضور داشت و مشکلم را از نزدیک می بیند آن هم مشکلی که خودم هنوز آنرا کاملا نمی فهمیدم .نمی دانم چرا این وقت شب آن هم امشب به یادش افتاده ام چرا خواستم از او بنویسم چرا.... کاش هنوز زنده بود دلم برایش خیلی تنگ شده دوست دارم یک بتر دیگر ببینمش و باز سربه سرم بگذار تا صدایم در بیاد دلم برای شوخی هایش تنگ شده برای آن حرفها برای آن لحظه ها که از دستش خسته می شدم و بیرونش می کردم و چطور جلویم در می آمد که خانه خودمان هست هر وقت شوهر کردی و آمدم خانه اتان راهم نمی دهی یادش بخیر عروسی خواهرم و مسعود چقدر خوشحال بود یادش خیر... مسعود چند ماه قبل از مرگش ازدواج کرد ازدواجی که.. سرنوشتش بود وچه سرنوشت تلخی . وقتی تابوتش را از تبریز آوردن دختر عمه هایم چه حالی شدند چطور سر تابوتش گل می ریختن چطور اشک می ریختن خدایی من اینها واقعا اتفاق افتاده. نمی دانم چرا از این خاطره لعنتی می نویسم حتی نمی دانم چرا امروز یاد مسعود بی خوابم کرده اما فقط دعا می کنم حالش خوب باشد تو آن دنیا.........
بازم دارم اشتباه می کنم می دونم بچه بازی حتی نباید بهش فکر کنم چه برسد به اینکه برام انقدر مهم بشه که در موردش بنویسم قول داده بودم که تمومش کنم برای همیشه از خیر اینجور چیزها بگذرم اما.... چکار باید بکنم وقتی می دونم دارم اشتباه می کنم چکار می تونم بکنم ؟می خواهم یه کاری بکنم که اصلا بهش فکرم نکنم خدایا من خسته شدم خودت که خوب می دونی چرا باز تو موقعیتی می زاری که بلغزم کمکم کن محکم باشم کمکم کن به خودم بیام من از دوباره زمین خوردن می ترسم از گریه و نا امیدهای که آخرش بهم ثابت می کنه همه چیز تقصیر خودم بوده خدایا دستم بگیر که نلغزم خواهش می کنم کمکم کن.من از اشتباه دوباره متنفرم
سفرنامه
سلام شاید کسی حتی متوجه غیبت یک ماهه مننشده اما خوب تو این مدت من مسافرت بودم و البته هنوز هم هستم فردا برمی گردیم با یک کوله بار پر از خاطرات خاطرات شیرینی از لحظات خوش . به محض اینکه پام برسه سراب باز شروع می کنم به کتاب خواندن راستی زندگی چقدر شیرین اینو از ته دلم می گم من حالا تهران هستم تهران شلوغی که حقیقتش جرات ندارم بیرون از خونه بیرون برم اشتباه نکن من از گرما و آلودگی این شهره که خونه راترجیح می دم واقعا مردم تو این شهر چطور نفس می کشن هر دفعه که پامو بیرون گذاشته ام حالم بد شده بد جور . قربون شهر خودمون برم که سرماش بیداد می کنه البته اونم زمستونها اما هواش آدم مرده را زنده می کنه آخه چقدر دلم برای خونه ام تنگ شده برای اتاق نقلیم و پنچرهای که رو به حیاط بزرگ باز می شد حتی دلم برای گربه هامون هم تنگ شده واقعا که هیچ جایی خونه آNم نمی شه هر چقدر این یک ماه و این جاهای دیدنی خوب بود و خوش گذشت باز به نظرم اون شهر کوچکمون بهتر از همه جایی دنیا است
آناکارنینا(لئون تولستوی)
پیش از هر چیز باید اعتراف کنم که من با رمانهای روسی زیاد میانه خوبی ندارم برای من بحثهای سنگین فلسفی یا سیاسی این رمانها در کنار اختلاف طبقاتی تقریبا بی مفهوم ارباب و رعیتی موجود در فضایشان کسل کننده است بهر حال با تمام اینها این هفته را با شور و شوق صرف خواندن این کتاب حجیم کردم . داستان کلی آن ساده است زن زیبای از طبقه بالا که هشت سال از ازدواجش گذشته و یک بچه هم دارد ناگهان در مقابل مرد جوان و جذابی قرار می گیرد که به شدت به او عشق می ورزد و بخاطر او از همه چیزش می گذرد مقاومت زن در برابر این عشق دیری نمی پایید زن تسلیم مرد و عشقش می شود شوهر و فرزندش را ترک می کند و با این مرد تازه و فرزند نامشروعی که از او دارد زندگی تازه ای را شروع می کند زندگی که او را از همه چیز جامعه اش محروم می کند . داستان به خلاصه هم نیست روی هم رفته جالب است( اگر بعضی بخشهای کسل کننده را حذف کنیم ) البته این رمان تنها زندگی آناکارینا را بیان نمی کند بلکه به زندگی دالی (زن برادر آنا) و کیتی هم می پردازد . اما پایان داستان خیلی قشنگ است اینرا واقعا می گویم . بهر حال خالی از لطف نیست توصیف حال و احوال زنی که همه هم طبقه هایش که او را روزی تحسین می کردند یا به زندگی موفقش حسادت می کردند ناگهان او را طرد می کنند . یا عشق ورونسکی که کم کم رو به خاموشی می رود در حالی که او سعی می کند آنرا حتی برای خودش انکار کند یا رفتار آلکسی آلکساندرویچ سیاستمدار موفق و شوهر آنا در برابر خیانت او هر چند این نسخه ای که در دست من بود ترجمه زیاد درستی نداشت و یک چورهای بعضی قسمتها عجیب به نظر می آمد مثلا واژه توالت در برابر آرایش که یادم هست در کتاب اصول و روش ترجمه دانشگاهمان در مورد آن بحثی شده بود (من مترجمی زبان انگلیسی خوانده ام) اما صادقانه بگویم برای من با تمام احترامی که به لئون تولستوی و این شاهکارش قائل هستم و از آن لذت بردم ترجیح می دهم بیشتر کتابهای هموطنهایم را بخوانم تا اینگونه کتابهای سنگین ادبی را . چون آنها برایم قابل فهمتر هست من دردهای آنها را انگار لمس می کنم با آن دردها و حرفها زندگی می کنم هر چند این درد و احساسات به یک جنوبی تعلق داشته باشد که از نظر آب و هوا(من اهل آربایجان شرقی هستم) و محیط جغرافیایی درست در نقطه مقابل من قرار دارد یا برخی رسومات آنها برایم عجیب هست.
چشمهایش(بزرگ علوی)
چشمهایش داستان پر کششی هست آنقدر شیرین و جذاب که تو را تا آخر مجبور می کند داستان پا به پای راوی پای حرفهایی و درد و دلهای گاه بی مفهوم زنی ثروتمند و عیانی بنشینی گفتم بی مفهوم چون برایت شاید باور نکردنی نباشد که بزرگترین درد این زن بی دردی بوده به هر حال تو به حرفهایش گوش می دهی سرگرمی هایش را می فهمی و در عشقش شریک می شوی به همین آسانی اما راوی داستان به همین آسانی من و تو به این زن دست نیافته او رازها انتظار کشیده سالها ماهها و روزها پایی تابلوی نقاشی این زن نشسته و از روی تصویر او سعی کرده به عمق راز چشمهایش پی ببرد رازی که سرانجام فقط آن زن توانسته به او بگوید داستان داستان آخرین تابلوی نقاش بزرگ استاد ماکان است که در تبعید مرده یا کشته شده تنها تابلوی که استاد در تبعید کشیده همین صورت زیبای این زن است زنی که در زندگی استاد نبوده یا دیده نشده زنی که گویا استاد او را بیش از حد دوست داشته ولی از او بیمناک بوده زنی که..... راز چشمهای این زن خیلی ها را به شگفتی واداشته و راز بودن و نبودنش . واقعا کتاب جالبی است یگ جور کتاب که دوست داری بکوب در یک جلسه بنشینی و از اول تا آخرش را بخوانی به شب بیدار ماندنت می ارزد
باور کن راستی کتاب از بزرگ علوی است . حتما این را خودت می دانی .

